این روزها نمیدانم کجا امن است... هیچ کجا امن نیست به گمانم. اما به نظرم همان جای قبلی امن تر بود. در پرشین بلاگ منتظرم...
با من باشید:
این روزها نمیدانم کجا امن است... هیچ کجا امن نیست به گمانم. اما به نظرم همان جای قبلی امن تر بود. در پرشین بلاگ منتظرم...
با من باشید:
دلم شور میزند برای جوانهایمان... خدایا نکند جوانی باشد که آفتاب فردا را نبیند؟... خدایا نخواه این را...
کاش یک شهاب سنگ بزرگ به بزرگی همین مملکت درست میخورد وسط همینجا تا خیال همه راحت میشد. دیگر حاکمانی نبودند تا ظلم کنند... دیگر جوانانی نبودند که از این حاکم به ستوه بیایند و جانشان را کف دستشان بگذارند... و دیگر مادرانی نبودند تا عزادار فرزندانشان شوند... همه میرفتند آن دنیا تا به حسابهایشان رسیدگی شود...
اگر آن دنیایی باشد و روز جزایی...
یا به قول صادق...
بگذریم که آیا آقای چاوز نماز را قبلا در ونزوئلا یاد گرفته بوده یا در هواپیما در راه مشهد از آقای احمدی نژاد فرا گرفته است و گذشته از اعتراضات روحانیون که فقط در مواقع خاص به یاد اسلام می افتند و فریاد وا اسلاما سر می دهند، به نظر شما نماز آقای چاوز در حرم امام رضا خیلی لوس و نمایشی نبوده است؟ نمیخواهم بگویم عوامفریبانه که دیگر عوام هم فریب این رفتارهای احمقانه را نمیخورند.
دیروز در وبگردیهای همیشگی ام چشمم به عکسی افتاد که دیدنش خالی از لطف نیست.

آقای چاوز قبل از بسیجی شدن!

آقای چاوز بعد از بسیجی شدن!!!!
آیا باز هم میتوان عوام را همچون چهار سال گذشته فریب داد؟!!

دولت افغانستان اعلام کرد در پی شکایات مبنی بر تقلب در شمارش آراء، آراء مردم بازشماری میشود!!
در زمانهای قديم وقتی هنوز پای انسان به زمين نرسيده بود، همه فضايل و رذايل روی زمين سرگردان بودند ... يک روز که حوصله اشان سرر فته بود به پيشنهاد ذکاوت تصميم گرفتند قايم باشک بازی کنند ... ديوانگی اول از همه فرياد زد : من چشم ميگذارم.
و همه دردل به ديوانگی او خنديدند ...
همه پنهان شدند ... هر کسی جايی پنهان شد ولی عشق سرگردان مانده بود ... آخر ميدانيد که عشق را نميتوان به آسانی پنهان کرد ...
نود و هشت ... نود و نه ... شمارش ديوانگی در حال اتمام بود اما عشق هنوز پنهان نشده بود ... ناگهان در آخرين لحظه عشق خود را پشت یک بوته گل رز پنهان کرد ...
ديوانگی همه را پيدا کرد اما هر چه گشت نتوانست عشق را بيايد ... تا اينکه حسادت به گوش او گفت که عشق کجا پنهان شده است ...
ديوانگی شاخه ای چنگک مانند از درخت کند و با هيجان درون بوته گل فرو کرد که ناگهان صدای ناله ای بلند شد و عشق در حالی که چشمهايش را با دست گرفته بود از پشت بوته ها بيرون آمد ... از لای انگشتانش خون ميچکيد ... عشق کور شده بود ...
ديوانگی گريه ميکرد و معذرت ميخواست اما فايده ای نداشت ...
او تصميم گرفت برای جبران اشتباه خود هميشه همراه عشق بماند و راهنمای او شود ...
و بدين ترتيب عشق کور شد و ديوانگی هميشه همراه اوست ...
( به نقل از یک افسانه قدیمی )

ديشب خواب تو را مي ديدم مهری جان، خواب تو و محسن را ...
در خيال خواب همان روزی بود که بادبادک درست مي کرديم٬ يادت هست؟
آن روز از صبح تا غروب سه نفری بادبادک ساختيم و ساختيم و ... ساختيم.
برنامه اش را از قبل ريخته بوديم٬ این ایده من بود٬ بيشتر من به دنبال اين نوع ماجراجوييها بودم و تو و محسن مطيع من بوديد ... محسن نیز با اينکه يکماه از من بزرگتر بود حرف مرا گوش ميکرد.
همه چيز آماده بود٬ مجله های دايی ام٬چسبی که محسن با شيره درختان درست کرده بود و حصير جلوی پنجره خانه مادر بزرگم.
محل وقوع جرم٬ انباری خانه مادر بزرگ!
چقدر خوشحال شدیم وقتی که ديديم کوهی از بادبادک ساخته ايم٬ و کمی ترسيديم وقتی که ديديم از آن حصير جلوی پنجره جز دو رديف پارچه لبه و مقداری نخ چيزی باقی نمانده است ... راستی چطور متوجه از بين رفتن حصير نشده بوديم ؟!!
يادت ميايد بعد از ساختن همه بادبادکها چه خوشحال بوديم و با چه لذتی آنها را به سه قسمت تقسيم کرديم؟ محله ها را هم به سه قسمت تقسيم کرديم و هر سه شروع کرديم به پخش آنها ... هر خانه ای که کودکی داشت یک بادبادک سهمیه داشت٬ از بالای دیوار بادبادکها را به داخل حیاط خانه ها می انداختیم ...
شده بوديم قاصد دوستی و مهربانی و شادی ...
چه شيرين بود ...
و چه تاوانی پرداختی تو ... به جرم دختر بودن و اينکه دختر نبايد بعد از غروب آفتاب از خانه بیرون بماند و سه روز در خانه حبس بودی ...
و من که عزیز دردانه بودم و بدون تنبيه!
و البته محسن که از تنبيه گريخت به نعمت پسر بودن ...
اما محسن تاوان پسر بودن را پرداخت و چه سنگين پرداخت ...
با کشته شدن در جنگ ...
و آنگاه که بعد از ده سال استخوانهايش را آورده بودند يادت هست؟ مادرت فرياد مي زد که فرزندم بيش از شانزده سال نداشت ... اينها مال او نيست!
مهری جان!
ديشب خواب تو و محسن را می ديدم و در خواب چه شاد بوديم و دوباره کودک بوديم و مي خنديديم ...
و آنگاه که از خواب بیدار شدم بغضی سنگین گلویم را می فشرد و ای کاش محسن زنده بود تا با ديدنش از شرم سر به زير بیاندازم ...
و شايد باز هم با هم به ياد کودکيها بادبادک مي ساختيم ...

سایت نوروز اعلام کرد: چهل و شش بدن گمنام را در قطعه سی و دو بهشت زهرا به طور پنهانی دفن کرده اند...
یاران٬ در تاریخ پانزده مرداد چه چیز را پیش بینی کرده بودم ؟ در شعر خواب می دیدم...
باز من در عالم وهم و خيال
پرزدم تا خانه مادربزرگ
غافل از چنگال مرگ تيز چنگ
غافل از مرگی که او را درربود
باز با يک عالم افسوس و دريغ
ديدم آن خانه پر از تنهايی است
ليک در فکر و خيال خسته ام
پيرزن، سرگرم صرف چايی است
پای آن ميز سماور، شاد شاد
گرم صحبت با من و زندايی است...
در خيالم خانه اش تنها نبود
او چو يک آهو به هر جا می دويد
لحظه ای در راهرو ، گاهی به بام
توی آن پستوی کوچک، مهربان
گرم پختن، پختن يک ذره شام
يک سبد انجير، ظرفی شاه توت
استکانی چای، يک تکه نبات
پيش من بنهاد و دستم را گرفت
ليک دستش سرد بود و يخزده!
خانه اش تنها و من ماتمزده...
خانه اش خالی و تنها بود ، وای
مهربان مادربزرگم ، نيست، نيست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
در خيالم ، او درون خانه است
خانه اش بوی تنش را می دهد
بوی عشقش، بوی مهر و عاطفه
بوی نان تازه اش را می دهد
در حقيقت، او ولی در خانه نيست
خانه اش تنهای تنها مانده است
در خيالم بود آن لبخندها
بر دلم کوهی زغم جا مانده است...
(به مناسبت چهاردهمین سالمرگ مادربزرگم)

در خبرها آورده بودند که سه زن بر کرسی وزارت تکیه خواهند زد. شاد شدیم و غره از خلقتمان و مردهای پیرامونمان را نیش و کنایه که این است این دولت فخیمه و اگر دولتش اینچنان است وزرایش آنچنان است و دیر بجنبید مملکت را زنان قبضه خواهند کرد.
گوشه و کنایه های اینجانب آقای خانه را خوش نیامد و چون دید از شادی سر به آسمان می ساییم و خدا را بنده نیستیم با فخر و مباهات نام دوتن از این زنان دلیر و هوشمند را بر ما قرائت کرد و ضعیفه ناگهان خاموش گشت.
ای دل غافل که هر دو این زنان وکیل مجلسند و چندی پیش قوانینی را در صحن مجلس برای وکلا مطرح ساخته اند که آه از نهاد مردان نیز برآمده و برای زنان دل سوزانده اند چه رسد به زنان... که مدتها در خیابانها به اعتراض بر این قوانین کتکها خورده اند و باتومها نوش جان...
یکی ازین شیرزنان که بر کرسی وزارت بهداشت تکیه خواهد زد میخواست قانونی وضع کند که بیمارستانها زنانه مردانه شود و زنان فقط بیماری خویش را بر اطبای زن عرضه کنند و اگر در آن زمینه زن طبیب حاذقی نبود بمیرند و خویش و دیگران را راحت سازند. که اکنون با این انتخاب شایسته به راحتی خواسته خویش را به کرسی خواهد نشاند.
دیگر شیرزن که بر کرسی وزارت رفاه تکیه خواهد زد نیز قانونی را حمایت می کرد که مرغها نیز بر آن اعتراض داشتند چه رسد به زنان. قانون تعدد زوجات مردان. که الحق وزارت رفاه نیز بهترین گزینه بر ایشان بود....
زبان در کام کشیدیم و دلمان را اندوهی بسیار انباشت و همچنان نگران تا نام سومی را کی اعلام کنند...
الغرض خواستیم عاجزانه تقاضا کنیم که از طلا بودن پشیمان گشته ایم٬ مرحمت فرموده ما را مس کنید...
لاک پشت!
روزنه ای از اميد٬
شور و عشق و هيجان٬
زمزمه های پنهانی٬
من؟ تو؟ ... هر دو سبز٬
انتظار و امید٬ هر دو شیرین٬
انتظار برای آن اتفاق٬
آن اتفاق سبز...
٬
لبخندهای رهگذران٬
شور و هيجان جوانان٬
کورسوی اميد پيرمردان و پیرزنان٬
همه با هم دوست٬
یار٬ مهربان٬
لحظه لحظه انتظار٬
انتظار وصل آن اتفاق ...
٬
ازدحام جمعیت٬
لبخندهای دوستانه٬
جمع رنگارنگ انسانها٬
مچ بندهای پنهانی٬
بوی عطر و عرق و گرما و صفهای طولانی...
شادی بی اندازه شب هنگام روز حادثه٬
حادثه نه که حادثه در کمین بود...
...
آن اتفاق هيچ نبود جز سرابی دود آلود و خشک٬
جز خیالی باطل و بی اساس٬
بهت٬
حیرت٬
اندوه...
زمزمه های بهت آلود٬ پنهان و آشکار٬
اتفاق در کمین...
...
سربازها٬ شخصی ها٬پلیس ضد شورش٬
دستبندها٬ زنجیرها٬ تفنگها٬
گاز اشک آور٬ باتوم٬ گلوله٬
بدنهای زخمی٬ صورتهای زنجير خورده٬ دهانهای پر خون ...
کتک خورده٬ زخمی٬ کشته...
...
چشمهای گريان٬ منتظر٬ نگران٬
مادران در انتظار... چشم بر در...
ورای میله ها پر ................................................................
اضطراب بر خزان گلها٬ دلهره ای سرد و يخزده٬ اشکها خشکيده٬ بغضها مرده در گلو٬
...
هيچ ... هيچ ... هيچ
بیابانی خشک و بی آب٬
آن همه سبزی خشک و نابود شد٬
بیابان ما همیشه بیابان است...
امید و انتظار برای هیچ٬
برای سراب...
هنگامی که خداوند در کار خلقت انسان بود فرشتگان و از جمله شيطان او را دوره کرده بودند و تماشايش ميکردند و هيچ نميگفتند. رسم بر اين بود که زياده سوال نکنند. پروردگار خاک را گل کرد و در کار ساخت موجودی شد که هيچ شباهتی به آفريده های قبلی نداشت.
وقتی کار ساخت موجود دو پا تمام شد شيطان تاب نياورد، زبان به سخن گشود و پرسيد: پروردگارا چه ميکنی؟
خداوند با افتخار پاسخ داد :
موجودی خلق ميکنم که سرآمد خلايق است، همه بايد به او احترام بگذاريد چون من به وجود او و خلقتش افتخار ميکنم.
شيطان تعجب کرد. تا به حال خداوندش از خلق موجودی اينچنين ابراز خرسندی نکرده بود. مکثی کرد و گفت:
ولی من جز مشتی گل که آنرا به شکلی در آورده ای چيزی نميبينم... چه مزيتی دارد اين موجود؟
ـــ گوهری دارم که ساليان سال است پاس ميدارمش... بهترين چيزيست که تا به حال خلق کرده ام ميخواهم آنرا در وجود او به امانت بگذارم، خلقتش دليلی جز اين ندارد.
ديگ حسد در درون شيطان به جوش آمد و گفت:
کاری دارم، ميروم و بازميگردم. هرگاه کار خلقت اين موجود بی همتا تمام شد...
وقتی شيطان بازگشت ديد که آن موجود هنوز بی حرکت بر روی زمين دراز کشيده است، با تمسخر پرسيد:
تمام نشد کار خلقتش؟ راستی اسم اين موجود چيست؟
ـــ نامش انسان است، فخر موجودات و سرور مخلوقات. گوهر يکدانه را در وجودش نهادم، کارم تمام شد. فقط مانده است که روح را در وجودش بدمم.
شيطان در اوج حسد بود، نميدانست چه بگويد، مکثی کرد و گفت:
اجازه دارم در وجودش کنکاشی کنم؟
پروردگار اجازت داد.
شيطان از راه بينی به درون انسان وارد شد... چيزی متفاوت از بقيه موجودات که خداوند آنها را جانور ميناميد نيافت... ناگهان چشمانش از تلالو نوری بي همتا سياهی رفت و ديگر هيچ نديد... از درون انسان خارج شد... سرش گيج ميرفت، پرسيد:
چيست اين نور عجيب؟ توان ديدن را از من گرفت.
خداوند جواب داد:
اين همان گوهر بي همتا بود که از گنجينه ازلی در وجود او قرار گرفت، نام اين گوهر عشق است... گفته بودمت خلقتش از برای چيست...
شيطان مغموم شد و اين را از خداوند پنهان نکرد... گفت:
پروردگارا چهل هزار سال عبادتت کردم، لايق نبودم که مشتی خاک را بر من ترجيح دادی؟ اين دشمنی بين من و او تا ابد خواهد ماند.
خداوند امر به سجده بر انسان کرد، تمام فرشتگان اطاعت امر کردند جز شيطان و اين دشمنی تا ابد پابرجاست...
(برداشتی آزاد از کتاب کشف الاسرار میبدی)
